تبليغاتX
درياي احساس

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

روزهایی هست و ماه هایی....

و فصل هایی که خیال اینهمه رویش را غوطه ور جنگلی از سرو و اقاقیا می کند .

 

پنجره ای را که رو به آفتاب مهربانی گشوده شده است ، باید باز نگاه دارم.

 

باید شکوه نی زارهای نای نشسته بغض را در ترنم دوباره ای از ترانه های سرخ لبان لاله خیز تو باران شوم.

 

باید عشق را از پسکوچه های دلتنگی به خیابان اصلی امید بیاورم.

هر چند ،تب آلوده لیلایی های هر شبه مانده ام که دستهای مجنونم هنوز عطر عیسا می دهند .



شب ایستاده است به نماز ،که مهتاب را تکیه می زنم و می ایستم به تماشای آبی بی خواب آسمان.

 

دلم تنگ لبخنده ای است دیر یافته و زود آشنا ،

 آنسان كه باران پس از عبور،

آنگونه كه مهتاب بعد از سحر.

 

 اصلا دلم تنگ هميشه است.

 انگار از پس اين آسماني كه امشب نخواهد باريد ،

 عشق سرك نخواهد كشيد

 و اين مي‌شود كه درد مهمان ناخوانده اي مي‌شود كه عجيب عزيز است!



دریا
rosette



چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387


باورت مي شود شبي را تا سپيده با غزلت همراه بودم!؟
از غزلت گذشته بودم اما دلم را در آن جا گذاشته بودم.


از غزلت گذشته بودم و هنوز باور نکرده بودم که احساس محل ايستادن نيست.

 تنها بايد رفت...

تنها بايد گذشت..."




دریا
rosette



دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

وقتی که پوستت
 
ابریشم سپید تراوا

نیلوفرین همی شود از نیش بوسه ها

احساس می کنم ،

بازارگان عطر و پرند و نورم

در جاده های خرم ابریشم ...




دریا
rosette



دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

طلوع

 

روزکه می رود تا خورشید را در گهواره شب بگذارد؛ رایحه شببوی یاد ؛شبانه ام را می گیرد و...کویری سوزان لبانم را ،سخت هوای بوسه های عاشقانه رش زده  می نشاند.

 

این می شود که دلم غنج می زند برای دیدار و می شوم یار و... می شوم تو!

 

می شوم تو و می شوم "خلاصه خوبیها ".......می شوی قطره های بارانی که روحم را راهی می کنی تا بهار و وام از بارش بی وقفه تو می گیرم و می شوم خنکای آ بی آرامش و برتنت شبنم می زنم...

 

بیگاه صبحی صادق از شانه هایت سر می زند و .....جانم در هوای خواستنت پر می زند... همه ام می شود بوسه هایی که عطر شانه های تو را می گیرند و در آسمان همیشگی عشق تو کبوترانی درخود اسیرند........ اصلا همه ام لبریز همین بیگاه می شود ؛ مثل همان ناگاهی که نمی دانی چه ات شده است ،....... تنها می دانی  که... عاشق شده ای!

 

غروب

 

دلت گرفته از این روزهای بارانی!!...هوای یار داری و وعده دیدار اما نداری...گم شده ای در خلوتی که حسابی شلوغ است!شاید هم "در میان جمعی شلوغی و دلت جای دیگر است"...هرچه هست "به دریایی درافتاده ای که جان صد هزاران غرقه آن" است...لب این دریا که نشستی یادت نرود فقط ؛ که بوتیمار نباشی و غصه تمام شدندنش را نخوری...که:"بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست"...



حالا لب این ساحل غروب نشسته ؛ نرمش تلالو نور بر امواج را پیچش گیسوان یار می بینی و هی دل بیچاره بیقرار را در تاب می اندازی و با انوار دیگر طرحی عاشقانه از اندام یار می سازی ...مشغول ساحلی و غافل از دلی! ...دلی که خانه یاراست و میعادگاه همیشه میقات دیدار است!

 

روشنا

 

از طلوع تا غروب ؛ روشن از آفتابست و غروب تا طلوع مزین مهتابست...این است که شب ؛ ماه را می جوید و روز خورشید را...

 

من اما ؛ اینجا ؛؛ میانه بودن و سرودن ، در آستانه درگاهی از آب و آیینه ، نه خواهان طلوعم نه جویای غروب...که آسمانم دیریست روشنای همیشگی لبخند تو را دارد ؛ تویی که هماره با من همراهی؛ تویی که هم مهری ، هم ماهی...






دریا
rosette





کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by ganjine-ehsas.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM

*
*
*
*
*
*
*