هر جا هستی، یاد ِ من باش ! یاد ِ این نفس بریده!
که یه عمره توی اینه، تنها عکس ِ تو ر ُ دیده!
هر جا هستی، یاد ِ من باش! من که با یاد ِ تو موندم،
پا به پای هر دقیقه، از تو خوندم! از تو خوندم!
از تو که شرم ِ سلامت، لحظه هامُ زیرُ رو کرد!
با خداحافظ ِ سردت، چشم ِ من به گریه خو کرد!
همترانه! یاد ِ من باش!
بی بهانه یاد ِ من باش!
وقت ِ بیداری ِ مهتاب،
عاشقانه یاد ِ من باش!
هر جا هستی، یاد من باش! آخرین خاتون ِ آواز!
با تو خوش صداترینه، سیم ِ بی زخمه ی این ساز!
یاد ِ من باش، وقتی بی من این ترانه ر ُ شنیدی!
یاد ِ من باش، اگه من رُ ، حتا توی خواب ندیدی!
بی تو تقویم ِ سکوتم، هفته ی آبی نداره!
این ترانه اوج ِ من نیست، این سقوط ِ انتحاره!
همترانه! یاد ِ من باش!
بی بهانه یاد ِ من باش!
وقت ِ بیداری ِ مهتاب،
عاشقانه یاد ِ من باش
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
بذار یواش شروع کنم ، سلام گلم ، هم نفسم
آرزوهام راضی شدن ، دیگه بهت نمی رسم
گفتم چیا گفتی بهم ، گفتی که اینده داری
دنیا همش عاشقی نیست ، گریه داری ، خنده داری
گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی
به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی
خلاصه گفتم که چشات قصد رسیدن نداره
رؤیاها کاله و دسات خیال چیدن نداره
گفتم که گفتی زندگی ت غصه داره ، سفر داره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتی رؤیاها مال شبای شاعراس
شهامتو کسی داره که شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان که با حقیقت می مونن
تلخیاشو خوب می چشن ، غصه هاشو خوب می دونن
گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم
عاشقیمو قایم کنم ، تو طالع تو کم باشم
گفتم که گفتی ما دو تا بهدرد هم نمی خوریم
ولی یه جا مثل همیم ، هر دومون از قصه پریم
گفتیم تو گفتی می تونیم یادی کنیم از همدیگه
اما کسی به اون یکی لیلی و مجنون نمی گه
گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جدا جداس
حرف تو رو چشم منه ، اما اینام دست خداس
هر چی که تو گفته بودی ، گفتم به دل بی کم و بیش
حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پیش
این حرفای خودت بوده ، از من دیوونه تر دیدی ؟
اصلا نگفتم اینا رو خودت دیدی یا شنیدی
دلم که حرفاتو شنید ، اول که باورش نشد
ولینه ، بهتره بگم ، نفهمیدش ، سرش نشد
یه جوری مات و غمزده ، فقط به دورا خیره شد
زنگ ازرخش نه ، نپرید ، شکست و مرد و تیره شد
بلور رویا هام ولی چکید ، مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشید ، رسید ته کوچه ی مرگ
راستش ازم چیزی نموند ، به جز همین جسم ظریف
خوب می دونی چی می کشه غریب تو خونه ی حریف
نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست
رؤیا و آرزوم که هیچ ، حتی دل دیوونه نیست
زیبا باید تنهایی من این نامه روسیا کنم
رسم گذشتهها می گه باید به تو نگا کنم
حرفاتو گفتم به خودت ، ببینی راستی تو زدی
اصلا توی ذات تو هست ، یه همچی چیزی بلدی ؟
اگر تو بیداری بودی ، بشین میادش خبرم
اگر نگفتی بنویس ، من می خوام از خواب بپرم
دوست دارم چه توی خواب ، چه توی مرگ و بیداری
فدای یک تار موهات ، که تو من و دوس نداری
مواظب آدما باش ، زندگی گرگه زیبا جون
خدای رویای منم ، هنوز بزرگه زیبا جون
دوشنبه ی پر از غم یه ظهر گرم مردادی
با اون چشای روشنت چه کاری دست من دادی
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
به پيش روي من
تا چشم ياري مي كند ، درياست
چراغ ساحل آسودگيها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاه ام خاموش
غمم دريا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلقهاست
خروش موج با من ميكند نجوا
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
زپا اين بند خونين بركنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست !
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
خنجري خواهم ساخت
و به سينه ي گرم عشق خواهم زد .
عشـــــــــــــق را خـــــواهـــــم کشـــــــت
تا که هيچـــــکس بعد از من اسيـــر زندانش نشــــود...
***
با
عشق
زمــــــــان
فرامـــــــوش
مي شــــــــــود
و
بـا
زمان
هــــــم
عشــــق ...
و
من
از هيچ چيز
به اندازه ي فراموشي
نمي هراســـــــــــــــــــــــم .
از فراموشي مي هراسم ...
مرا بخوان