تبليغاتX
درياي احساس

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

سرشته ام با اولین نگاه تو           ازعاشقی نوشته ام با اولین نگاه تو

تفسیرمی کنم تورا بین تمام یاس ها           اززندگی گذشته ام با اولین نگاه تو

تعبیرمی کنی مرا با حرفهای ناب خود         درسادگی فرشته ام با اولین نگاه تو

افسون چشم های تودیوانه می کند مرا         افسانه ها نوشته ام با اولین نگاه تو

پروانه ازجمال شمع دراستقامت اول است         پروانه را بکشتم با با اولین نگاه تو

من لحظه ای برای تو هرگزنمی دهم به کس      بیگانه را بهشته ام با اولین نگاه تو

لغزید پای رفتنم درکوچه های بی کسی      گوشم به در،نشسته ام، با اولین نگاه تو

بانو، تورا گم کرده ام درپشت قاب پنجره        تنها تورا سرگشته ام  با اولین نگاه تو


دریا
rosette



پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

باد می وزید.باران می بارید.آفتاب مدتی بود تابیدن را تاب نیاورده بود.آسمان تاریک بود.دخترک آرام در گوشه ای نشسته بود.منتظر صدایی بود.منتظر نجوایی بود.مدتها کسی از او برایش خبری نیاورده بود.دخترک روزهای باد و باران را به خاطر می آورد.همیشه آرام حرف می زد.اطمینان داشت بهار است و تا پاییز شود ......اگر او نیاید......فکرش هم آزارش می داد.باران بند آمد.اما باد می وزید.منتظر بود.منتظر صدایی....هرلحظه به در می نگریستکه شایدصدایی....باد عذابش می داد.گویا باد می دانست.آری. چشمانش خسته بود.گاهی پلک های دخترک بر روی هم می آمدو در خوابی کوتاه روزهای با او بودن برایش رویاهایش را تفسیر میکرد.روزهای خوشی را به یاد می آورد.روزهای بیماریش را به یاد می آورد....ناگهان صدایی شنیده شد.صدای در بود.از خواب پرید.اگر او باشد.....به سرعت به سمت در رفت.اگر او باشد......تمام روزهایی که به انتظارش نشسته بود .....اگر او باشد.اشک در چشمانش نشسته بود.نمی خواست جاری شود.اگر چشمانش را بارانی می دید شاید....اگر او باشد....    نمی خواست در را باز کند.ناگهان با خود گفت اگر او نباشد......در را با تردید باز کرد.اما.....دخترک مردی را دید با لباس تیره.او نبود.اما خبری داشت از او....اگر او نباشد.....اما او نبود.آرام نشست.به آسمان نگریست.آسمان سربی رنگ بود.و دخترک تنهاتر از همیشه...در قفس سرد اتاقش دلتنگ دیدار او.وبا خود شعری را که عاشقانه دوست می داشت می خواند:     آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ /می پرد مرغ نگاهم تادور/وای باران باران.... 

حضورش را احساس می کرد.گویا آمده بود به پیشواز رویاهایش....دستانش را گرفت.آسمان آبی شد.باران می آمد....


دریا
rosette



پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

ازم پرسید به خاطر کی زنده هستی؟با اینکه دوست داشتم با تمام وجود

فریاد بزنم "به خاطر تو "بهش گفتم :به خاطر هیچ کس پرسید؟به خاطر چی

 زنده هستی ؟با اینکه دلم داد می زد به "به خاطر دل تو "با یه بغض غمگین

 بهش گفتم به خاطر هیچ چیز ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده

هستی؟در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت :به خاطر

 کسی که به خاطر هیچ زنده ست

                                                  دلیل من برای زندگی تویی


دریا
rosette



دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

میمیرم از دوری چشمات          با نگاهت حیاتم ده

 

میپوسم از دوری خندت           با خندهات نجانم ده

 

گفتن و خوندن از تو                مثل یک عادت میمونه

 

با تو بودن توی شعرم                مثل یک نفس میمونه

 

می خونم از نگاه داغت            تا گرم بشه سرمای عشقت

 

دل من خیلی جوونه                  اگر که با تو بمونه

 

میدونی برام عزیزی                   با تمام بی وفاییت

 میدونم بی تو نمیشه                   بخونم از یادگاریت

 


دریا
rosette



یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

ای کاش پرنده مهاجر و خوش اوازی بودم

  و در دستهای تو اشیانه می ساختم

  ای کاش قطره اشکی بودم که از فروغ چشمانت تولد می یافتم

  و بر گونه هایت بوسه می زدم

  ودر هر گوشه از لبت می رفتم

  و انگاه برای نوشتن خاطرات مرکب می شدم

  وسپس مایه وجودت می شدم

  اما به چه مشغول کنم دیده دل را که تو را می طلبد

  و دیده تو را می جوید

  عزیزم سوگند می خورم

  که بهار را بخاطر زیباییش

   و گل را برای بویدنش

   و تو را بخاطر احساس پاکی که  داری

     دوست دارم


دریا
rosette



یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

یک وقت هایی هستش........

یک وقت هایی هستش که از خدا یک چیزی و می خوای.............. ولی آن چیز که می خوای وبهت

 

  نمی دیده...... در عوض چیز دیگه ایی بهت می ده .........یک جورایی بهش عادت می کنی یا گاها

 

 اون چیز برات دوست داشتنی میشه یا برات بهترین ....................زمان می گذره......................

 

ناخوداگاه اون چیزی که سالها می خواستی برات فراهم میشه ...................ولی اینبار از جانب خدا

 

 نیست ...........بلکه این  شیطان که برات فراهم می کنه ..............در یک جمله بسیار وسوسه انگیز

 

دو حالت پییش   می اد یا اینقدر انسانیت داری که ازش بگذری یا نه ...............

 

 

 یک زمان هایی میشه  که آدم بهترینا یا دوست داشترین چیزا رو فراموش میکنه ..........




دریا
rosette



یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

صدایت می کنم

صدایت می کنم با تمام وجود

می دانم دلت از من گرفته

می دانم چشمهایت را برویم بسته ای ، می دانم ...

ولی با تمام وجود و با تمام این دانستن ها

چون دوستت دارم و برای همیشه محتاج سایه مهربانت هستم در مقابلت به خاطر خودم و رضای تو عاشقانه و خالصانه از تو می خواهم با من باشی !!...

ای شکوه زندگی من ! ای گرما بخش زندگی ام ...

ای که با نامت صفحه صفحه دفتر دلم رنگ زیبایی می گیرد . ای که همیشه و هر شب و روز در کنار منی .ای که در تمام لحظه ها منجی و یار منی و ای عزیزترینم با من بمان اکنون که فردایی نیست وفردا دیر است !

بمان ...


دریا
rosette



یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

              ودنيا پر است از پاهای مردمانی             

  درحالی که ترا می بوسند

 طناب دار ترا در ذهن می بافند

 کاش اين مردم دانه های دلشان پيدا بود...


دریا
rosette



شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

اگه يه روز برم سفر

بدونـي رفتم بي خبر

صداتو با خود ميبرم

تا تـو سفر کــم نيارم


*******************


اگه چشام باروني شه  

نيمه شبا به خاطرت

مهتابو مهمون ميکنم

واسه چشاي عاشقت

********************


اگه برم تـو آسمـون

رو تـن ابـرا بشينم

حتي اگه برم بهشت

خواب چشاتو ببينم


********************


اگه که عطر نفسات

جاري بشه تو نفسام

پر بشه از هواي تو

توي تموم لحظه هام


********************


بازم واسم خيلي کمه

توي دلم پر از غمه

تا تــو کنارم نباشي

دنيــا واســم جهنمه


********************


دوست دارم دوست دارم

تا دوردوراي آسمون 

غريبه نيستي به خدا

اينو بدون اينو بدون


دریا
rosette



شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

دلم میخواست قبل از آنکه آخرین زنگ دنیا به صدا در آید، قبل از آنکه امتحان نهایی قیامت شروع شود، سر کلاسی می نشستم که خدا معلمش بود ، خدا درسش بود و خدا امتحانش بود . آن وقت آن هزار و یک سوالی را که در چهار گوشه ذهنم جا مانده است. با آن همه اشکالی که از ثلث اول عمرم کنارشان علامت سوال گذاشتم از اولین و آخرین معلم دنیا ، یعنی از خدا می پرسیدم. همان خدایی که در عرصه هستی هر ذره را بهر عنایتی آفرید و ادم را که سرامد خلقت بود به گوهر آراست تا مختار باشد که از چهار پایان فروتر رود یا از فرشتگان فراترگردد، میپرسیدم.

از اول کتاب شروع میکردم. از داستان افرینش ادم و امانت الهی و انقدر درباره ان سوال میکردم که خوب خوب یادش بگیرم.چون حتم دارم سخت ترین سوال امتحان از همین جا ست . و اگر این فصل را خوب بفهمم درسهای بعدی ( درد و عشق) را هم راحتتر فرا میگیرم و میتوانم آن موقع بفهمم که عشق چیست و عاشق واقعی کیست؟

دلم میخواست از خدا درباره دل بپرسم ، درخصوص خاصیت اشک و اه و دعای توسل . از خدا بپرسم چرا بعضی از حاجاتمون براورده نمیشود؟دلم میخواست از خدا بپرسم راههای اسمانی را چگونه میتوان کشف کرد؟ نردبانی که به هفتمین اسمان میرسد چند پله دارد؟ دلم میخواست از خدا بپرسم پرده های غیبت چه رنگی است و حقیقت انها چه شکلی دارد؟کاش میشد بپرسم وقتی عشق ضرب در قلب میشود، وقتی خدا به اضافه انسان میشود، وقتی شهید به توان ابدیت میرسد حاصلش چقدر میشود؟

کاش جرات داشتم و می پرسیدم خدایا عشق چند بخش است ، چون مطمئنم که یک بخش نیست . دلم میخواست از خدا بپرسم چه کسی اولین بی وفایی را در دنیا آغاز نمود؟دلم میخواست بپرسم تاریخ اولین دوستی کی بود؟اولین لبخند کی بر لب جاری شد؟ مهربانی از کجا شروع شد؟ اسمان کی آبی شد؟ چه کسی نخستین گریه را سر دادو چرا؟ و گل سرخ چرا زیباست؟ کاش میشد بپرسم اولین عاشق کی شد و اولین انسان کی و چگونه دلش شکست و اولین معلم .... کاش میشد همه این اولین ها را از همان اولین پرسید . کاش میشد سر کلاسی مینشستم که خدا معلمش بود، خدا درسش بود و خدا امتحانش بود.


دریا
rosette





کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by ganjine-ehsas.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM

*
*
*
*
*
*
*